محمد پورغلامی
mohammad porgholami 
قالب وبلاگ

از این به بعد هر چند روز یک بار داستانی کوتاه از خودم براتون اپ می کنم

امید وارم دوست داشته باشید


زندگی زیباست

هوا مثل همیشه غم داشت ابری بود انگار می دونست تو دلم چی می گذره می خواست با من هم دردی کنه  .

تنها کسی که منو خوب می شناخت بارون بود   چون  می تونست منو لمس کنه .... احساسم کنه ...... عطش و گرمامو سرد و خنک کنه

 من بارون رو خیلی دوست دارم   چون همیشه منو  جزئی ازخودش می دونه  همیشه خاطرت خوب و بد رو یادم میاره

 مثل اون روز   بارونی  رو نیمکت کتابخانه لب پنجره اخ که باروون می امد. همونجا بود که برای اولین بار دیدمش  چشمهای  عسلی و موهای بلوند  قد  بلند و رعنا و دست های کشیده  یک کیس مناسب برای ازدواج هر جوانی مثل من. کتاب هاشو روی سرش گذاشته بود و توی محوطه میدوید  به سمت  کتابخانه می امد   . انگار توی سینه قلبم جا نداشت نمی دونم  نمی دونم  ولی می خواستم اونو از نزدیک ببینم بی هوا  از لبه ژنجره  ژایین ژریدم  و به سمت  در  رفتم اما  اما !!!!!!!!

 توی راهروی اصلی کتابخانه  کسی نبود ؟ کجا ؟ ممکن نیست من  دیدمش که به این  سمت می آمد اما خودم دیدم......

ناگهان صدای توجهم رو جلب کرد 

: اهم اهم ببخشید   با من کار داشتید ؟(لبخند  ریز و  زیبایی روی لب هایش بود) همیشه عاشق این جست های مسخر هاش بودم

بارون تند تر شد آخخخخخخخخخخخخخخ   ببار عزیز ببار که خنکم می کنی

توی یک روزی  مثل همین هوا  بو نم و خاک همه جا بود  چقدر دوست داشتم  ما باهم  ازدواج کردیم اون روز خوشبخت ترین آدم روی زمین بودم . دیگه هیچ قصه و غمی نداشتم  فقط از خدا می خواستم با هم باشیم

ابتدای زندگی خیلی خوب بود من به داشتن اون  می بالیدم اما فکرم به اینجا نمی رسید که  زیبای  اون باعث حسدات و مشکلات بین ما میشه چیزی از زندگی مشترکمون نگذشته بود که بهانه های بی خودگی و گیر دادن های مسخره من شروع شد  کم کم داشت کارمون به طلاق می کشید که ....

آه بارون  با رون  بارون  کاش همیشه بباره هر وقت میباره  من تشنه ام می شه  ولی باز دوستش دارم

که ...... خبر بچه دار شودنمون   جفتمونو به زندگی باز گردوند یک دختر کوچولو زیبا که به تمام معنا  شبیه اونه باز حسودیم می گرفت  ولی دوستش داشتم چون خود منه 

بارووون رو دوست دارم  ولی   نه بارون رو دیگه دوست ندارم توی اون روز بارووونی بود که رفت بیرون و دیگه نیومد  حالا منو یک بچه کوچک مدت هاست منتظر اینم که یک روز بارونی بازم برگرده خونه .

من یک زن تنها و یک بچه  به انتظار شوهری که بی دلیلی که خودم هم نمودنم بی سرپرست شدیم 

خدایا توی یک روز بارونی  مثل امروز خبری ازش.......

تلفن خانه به صدا در آمده  . ........خدایا      !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

[ ۱۳٩٠/٢/٢۳ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ] [ محمد پورغلامی شیلسر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

محمد پورغلامی شیل سر متولد شهر زیبای رشت علایق عکاسی تصویر برداری میکس و مونتاژ طراحی
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
محمد پورغلامی
محمد پورغلامی
دریافت همین آهنگ
فروش زمین و ویلا