محمد پورغلامی
mohammad porgholami 
قالب وبلاگ

حمایت

اونروز بارون می آمد  هوا خیلی سرد شده بود انگار می خواست برف بیاد   سوز و سرما  به صورت کشیده ای

محکم می زد تا  رسیدن فصل سرما رو یادآوری کنه .

 

 

 

 



ادامه داستان در ادامه مطلب بخوانید


حمایت

اونروز بارون می آمد  هوا خیلی سرد شده بود انگار می خواست برف بیاد   سوز و سرما  به صورت کشیده ای محکم می زد تا  رسیدن فصل سرما رو یادآوری کنه .

خیلی اعصبانی بودم  تند تند  توی خیابان  راه می رفتم  و هر چی زیر پاهام بود لگد  و پرت می کردم .  تا به حال اینقدر  خودمو خرفت فرض نکرده بودم. کی فکر می کرد اینجوری بشه؟ اصلاً اصلاً اصلاً    ... ولش کن ارزش  گفتن نداره     .

 ولی نه بیاد  جوابشو بدم  جلوی اون همه  آدم ضایم کرد  مگه بهش چی گفتم . خود خرشم میدونست که دوستش دارم برا خودش گفتم. حالا اگه اشتباه هم از من بود اون نباید این کارو می کرد .

بابا اصلاً من غیرتی    امل   خر  ولی اون نباید اینجوری بگرده  پسره عوضی چشمش زوم کرده ول نمی کرد  خون خونمو می خورد خوب  خودتو جمع کن   بی ناموس که نیستی هرزه هم که نیستی   خودتو جمع کن .حالا شاید هم حرفم تو جمع بد بود ولی اونم نباید تو جمع پا میشد میزد تو گوشم .تازه از اون بد تر استاد از کلاس بیرونم کرد   منم که حال درست حسابی نداشتم زدم از  کلاس بیروون . بارون خیلی شدید بود چشم  چشمو نمی دید  باید اونور خیابون می رفتم  صدایی تو گوشم می آمد یکی صدایم می کرد  انگار صدای بارون بود کمی دقت کردم انگار  نه  صدا آشنا بود  ناگهان دستی پشتم را نگه داشت برگشتم میترا بود .

میترا: امیر متاسفم . اون لحظه دست خودم نبود .نمی دونم چی شد  ببخش.

تو تو اینجا چی کار می کنه  باید سر کلاس باشی   ...................

ناگهان صدای عجیب توی گوشم کشیده شد مثل ناخن کشیدن روی  تخته  . همه چیز سفید شد انگار تو رویا بود  چشمهایم رو باز کردم  پیرمردی روبرویم  نشسته بود  تمام اطرافم سفید بود چشمانم خوب چهرهاش ا نمی دید  .

پیرمرد: اگر  می خواهین به هرچه که دوست داری برسی شماو  می برم به یک دنیای دیگه   هم تو  و هم میترا  فقط یک شرط داره اگه می خواهین  برگردید  رمزی را که به شما می گم  باید به خاطر بسپارید . کلمه ای در گوش من  گفت  اما خوب  نفهمیدم. ناگهان صدای ناخراشیده باز آمد   سرم سیاهیی رفت چشمانم ررو که باز کردم  همه جا سیاه بود   جلویم مردی زیبا چهره و سبز پوش بود  نمی دانم ولی انگار می شناختمش  جلویم امد و گفت  تو از من و آل منی  نگران مباش که تو از فردای منی  بلند اسمم را بگو  و دنبالم بیا که خدایت همراهت هست .

آرام آرام از من دور دور شد  دیگر نمی توانستم خوب  ببینمش  نمی داستم  می ترسیدم که برود اما  اسمش را نمی دانستم   نمی دانم که بود  دوست داشتم اسمش را صدا کنم  گریهام گرفت  داشت می رفت  . ناگهان  بی دلیل  فریاد زدم    یا حسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین یا حسیییییییییییییییین  یا حسییییین   یا حسییین یا حسیین یا حسین.

صدای دلخراش باز آمد دیگر حالای برای ششنیدنش نداشتم ، از اینگه به جایی بروم که نمی شناسمش حراس داشتم آرام آرام چشمانم را باز کردم دیدم درون بیمارستانم  صدا زدم  میترا میترا میترا  کو ؟همه خوشحال بودند  و گریه می کردند   . نمی دانم چه شده بود  ولی بعد ها فهمیدم  ماجرا چه بود .

زندگی ام آن نبود که فکر می کردم

من دوسال بود که سکته کرده  و در کما بودم .

اسمم  سید امیر .............  بود

دکترها از من  قطع امید کرده بودن    نمی دانم انها همه خواب بودند یا بیداری  ان فرد پیر که بود آن سبز عدا   که ؟ نکند  اقا................؟ خدا می داند  .

اما میترا :

میترا هم اتاقی icu من بود  و هیچ وقت اورا ندیده و  با او هم حرف نزده بودم   دانشجو بوده  در راه خانه تصادف می کنه و به کما میره اما هنوز به هوش نیامده  حال هر روز  به سر تختش می روم  وبا او حرف میزنم برایش نماز می خوانم و بالای سرش قرآن .

خدایش  حسینش شفایش دهد. باین که نیم تنم فلج است خدا را شکر که به من جانی دوباره داد تا قدرتش را بیش ازین  درک کنم.

[ ۱۳٩٠/٢/۳٠ ] [ ٦:٤٥ ‎ق.ظ ] [ محمد پورغلامی شیلسر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

محمد پورغلامی شیل سر متولد شهر زیبای رشت علایق عکاسی تصویر برداری میکس و مونتاژ طراحی
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
محمد پورغلامی
محمد پورغلامی
دریافت همین آهنگ
فروش زمین و ویلا