محمد پورغلامی
mohammad porgholami 
قالب وبلاگ

تازه حقوق معوقه اون ماه رو گرفته بودم یک ساعت زود تر پاس گرفته بودم  اما حدود یکصد هزار تومان کم داشتم  باید جور می کردم تو راه همش به این فکر بودم تا به مغازه برسم  دم در  مغازه که رسیدم  که رسیده حالم دگگون شد خودش مغازه نبود شاگردش بود  اگه نمویومد مغازه تمام برنامه ریزی های ۵ ماه اخیرم بهم می خورد کافی بود که دیر به خونه  برسم تا  همه چیز رو با یک سری سوالات پشت سر هم از  من بیرون بکشه تو این فکر بود که.....



کلافه شده بودم کمی اونطرف ها چرخیدم   دیگه داشتم از اومدنش نا امید می شدم که ناگهان ....انگار خدا دوستم داشت  دیدم که برای  برداشتن  یکسری ندارک دوباره به مغازه برگشت  سریع جلو پریدم و بعد از کلی چاپلوسی و معذرت   اونو خریدم  شاگرد مغازه با دقت  تمام برام کادوش کرد خیلی زیبا بود   واقعاً از خریدش راضی بودم با اینکه این ماه رو خیلی به سختی باید سپری می کردم ولی ارزشش رو داشت  همیشه ارزوی خرید اینو تو سرش می پروروند   یک مدت سی روزه برای پرداخت  بدهی ازش گرفتم  و با ذوق کادو رو کردم توی جیبم . توی راه خونه هزار راه رو تمرین کردم که چه شکلی کادو رو بهش بدم که بیشترین  لذت رو ببره  توی را یک کاغذ رو که پر بود از مطالب عاشقانه بالا و پایین می کردم تا یک جمله زیبا و در وصف او پیدا کنم.


دم در که رسیدم  حسی خاص  به من می گفت  در نزن  نمی دونم برای چی  ولی حس خوبی نبود بلاخره  بعد از چند ثانیه کلنجال زنگ زدم  چشمامو بستم  و دسته گلو جلوم گرفتم لبامو قنچه کردم و اماده یک بوس آتشین از سمتش.

اما  درب باز نشد  باز زنگ زدم باز  و باز  اما  امکان نداشت خونه نباشه همیشه این زمونا زود تر از من درب رو باز می کرد انگار منتظر من پشت نشسته بود ولی امروز....

حتما حتما می خواد اذیت کنه     ثوری جوون ثوری  ثریا عزیزم باز کن.

هیچکی جواب نداد کم کم داشتم نگران می شدم  به گوشیش زنگ زدم ولی باز کسی جواب نداد  عجیب بود  دیگه واقعاً نگران شدم  گل رو رو زمین گذاشتم و با کلید  درو باز کردم .  توی خونه کسی نبود   تلوزیون روشن بود   میز نهار چیده ولی کسی نبود   روی زمین مقداری  خون ریخته و همه جا پاشیده و شلوغ بود  داشتم از ترس می مردم  که صدای توجه ام را جلب کرد .

اقا بهروز اقا بهروز  اومدید  اومدید   خدا رو شکر ( صدای  دختر صابخونه بود)

میترا خانوم چی شده ؟

وقتش بود  بردنش بیمارستان الزهرا

 بیمارستان

الز ال الزهرا   آخه آخه چرا ؟

الان که خیلی زود بود ؟

نمی دونم  ولی ؟

بی درنگ یک موتور سوار شدم  و به سمت بیمارستان  حرکت کردم

توی بیمارستان  عزیز و مادر جون  دم  اورژانس زنان نشسته بودند  . عزیز داشت  زیر لب چیزی می خوند  و گریه  می کرد انگار  قلبم از دهنم داشت میزد بیرون نفسم بالا نمی امد  هق هق می کردم پاهام سست و دستام می لرزید . مادر جون متوجه اومدنم شد و سریع اشکاشو پاک کرد  و امد جلو  :

چیزی نیست انشاله خیره   انشاله داری بابا می شی.

بابا ؟ مادر جون  ولی اون فقط ۵ ماه حامله است .

بابا  ثریا چطوره  ها ها ها

نترس پسرم دکتر ها می دونند چیکار می کنند

 همان لحظه پرستار از اتاق بیرون امد و گفت

همراه ثریا شهرستانی

بله خانم من هستم

آقا سریع برو از داروخانه این  وسایل را بخر و بیار حال خانومت خوب نیست نیاز به عمل داره

برگه رو گرفتم و رفتم  داروخانه  :

اقا  لطف کن این دارو ها رو  بدید 

شما چه نسبتی با این مریض دارید

 همسرم هست جناب

داداش این  لوازم  رو داریم ولی باید پول عمل  رو واریز کنی

چقدر میشه

یک میلیون نهصد

یک میلیون نهصد

اما من که  هیچ  پول نقدی همرام نداشتم

همرا برای خرید سرویس طلا خرج کردم

اما

چکار کنم

خدا

خدا

من بهش قول داده بودم  تمام  سال پولامو برای این روز  جمع کرده بودم

اما ثریا  از همه چیز  برام مهمتر بود گ

 سریع به مغازه طلا فروشی رفتم و  با کمی تخفیف فروختمش

خدایا زن و بچه ام رو  از تو می خوام 

نیم ساعتی بود که تو اتاق عمل بود نکنه برای دیر  رسیدنم اتفاقی بیفته

پرستار از اتاق در اومد  مادر جون  داشت باهاش صحبت می کرد و زیر چشماش پر اشک بود 

خدایا نکنه اتفاقی افتاده باشه خدایا ازت بچه نخواست خدایا زنم زنم

مادر جوون اومد 

 مادر جوون ثریا  ثریا 

پسرم ثریا خوبه ولی بچه  نموند

 خدایا  ناشکری کردم بازم قدر نعمتت رو نداشتم ببخش

شکرت  باز هم شکرت

اونروز بچم نموند 

طلا هم برا ثریا نموند  ولی همه به یک تار موی ثریا که برام موند

حالا پس از  چند سال خدا به ما یک دختر خوشکل به نام  طلا  داد 

طلای تمام عیار و زیبا  که هرچه رشد می کند زیبا  تر و گرانتر می شود

خدا را شکر .



[ ۱۳٩٠/۳/٢ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ محمد پورغلامی شیلسر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

محمد پورغلامی شیل سر متولد شهر زیبای رشت علایق عکاسی تصویر برداری میکس و مونتاژ طراحی
موضوعات وب
صفحات دیگر
امکانات وب
محمد پورغلامی
محمد پورغلامی
دریافت همین آهنگ
فروش زمین و ویلا